خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





سخنانی از جنس دلتنگی

    پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...
    ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
    او فقط فراموش کرده بود
    از خواب بيدار شود ...!
    alt
     
    عادت ندارم درد دلم را ،
    به همه کس بگویم ..! ! !
    پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
    تا همه فکر کنند . . .
    نه دردی دارم و نه قلبی
     
    alt
     
    دلتنگم،
    مثل مادر بي سوادي
    که دلش هواي بچه اش را کرده
    ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.
     
    alt
     
    گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
    بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
    من می گریستم به اینکه حتی او هم
    محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
     
    alt
     
    انسان های بزرگ دو دل دارند :
    دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ...
     
    دست های کوچکش
    به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
    التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟
    و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
    و برای فرج آقا " دعا " می کند....
     
    کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:
    مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
    کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
     
    alt
     
    در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
    در "دلم" دلتنگی ام را...
    در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
    در "لبخندم" غصه هایم را...
    دل من...
    چه خردساااااال است !!!
    ساده می نگرد !
    ساده می خندد !
    ساده می پوشد !
    دل من...
    از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
    ساده می افتد !
    ساده می شکند !
    ساده می میرد !
    ساااااااااااااا ­ااااااااده
     
    قند خون مادر بالاست
    دلش اما هميشه شور مي زند براي ما
    alt
     
    اشک‌هاي مادر , ...مرواريد شده است در صدف چشمانش
    دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
    حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد
    دستانش را نوازش مي کنم
    داستاني دارد دستانش
     
    alt
     
    پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
    عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
    پسرک این را می داند
    دست می برد بطری آب را بر می دارد
    ... کمی آب در لیوان می ریزد
    صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
    پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
     
    alt
     
    توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت :
    می خورم به سلامتی 2 بوسه !!
    بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!!
    گفت :
    اولیش اون بوسه ای كه مادر بر گونه بچه تازه متولد شده ميزنه و بچه نمی فهمه !
     
    alt
     
    دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شدش ميزنه و مادرش متوجه نمیشه ....
     


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مادر ,ساده ,بوسه ,
    سخنانی از جنس دلتنگی

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر